نویسنده: مایکل فومنتو

ترجمه از وب‌سایت فوربز

ویرایش: ابوالفضل

«هرکسی که تا به‌حال امپراتوری بنا کرده، یا دنیا رو تغییر داده، از همین‌جایی شروع کرده که الان تو هستی»؛ این حرفی است که «متخصص اخراج ِ» جرج کلونی در کمدی «بالا در آسمان»[1]  به کارمندانی می‌زند که تازه اخراج شده‌اند. گمان نکنم بتوان به چنین چیزی خندید. اما «ما اخراج شده‌ایم… و این بهترین اتفاقی است که برایمان افتاده!»[2] نام کتابی است. متقاعد کردن کارگران اخراج شده به اینکه گویی در بخت‌آزمایی برنده شده‌اند برای خودش صنعتی شده است.

باربارا ارینریک[3] در کتابش به نام خوش‌بینی: چگونه  ترویج بی‌امان مثبت‌اندیشی آمریکا را متزلزل کرد که به افشاگری دقیق فرهنگ صورتک‌های خندان ما می‌پردازد، یک فصل کامل را به این موضوع اختصاص داده است. او می‌گوید: «نیرویی ایدئولوژیک در فرهنگ آمریکایی ما را تشویق می‌کند واقعیت را انکار کنیم، شادمانه به بدبختی‌ها گردن بنهیم و تنها خودمان را به‌خاطر سرنوشت‌مان سرزنش کنیم»

طنز قضیه اینجاست که ارینریک ریشه آسیب‌شناسی مثبت‌اندیشی در ملت ما را در آموزه‌های بسیار خشک کالوینیسم[4] در دنیای جدید می‌جوید؛ یعنی آموزه‌های آن در مورد خشم خدا بر گناهکاران و تقدیر الهی. [به این معنا که] جامعه با حرکت در جهت مخالف این اعتقادات به آن‌ها واکنش نشان داد.

ابتدا بسیاری به دنباله‌روی از  مری بیکر ادی[5] و  اتاق‌های نیایش و دانش مسیحیت در جستجوی خودشفادهی بودند. بعد از سلامت نوبت به ثروت رسید. جنبش «بیاندیشید و ثروتمند شوید»[6] که ما را اسیر خودش کرده است، با انتشار کتابی از ناپلئون هیل[7] با همین عنوان شروع شد. پیام کلی‌اش این است: تجسم کردن چیزی، آن را برایتان به ارمغان می آورد.

[این دیدگاه] در شکل زیرکانه‌ترش مدعی است که چشم‌انداز مثبت منجر به شرایط مثبت می‌شود. هیچ مشکلی در دنیا نیست که نتوان آن را با لبخندی زیبا و تلاش برای شاد بودن حل کرد. بسیار خب! تجسم کنیم که همسرتان شما را به‌خاطر فرد جوانتری که اتفاقاً شغل شما را هم گرفته ترک کرده و بانک هم خانه را به خاطر وام‌تان گرو بردشته است. بنشینید و آواز بخونید و سوت بزنید که «همیشه به جنبه‌های مثبت زندگی فکر کن!» مگر نه اینکه «هیچ مشکل و مانعی نیست که با تفکر مثبت یا نگرش مثبت برایش راهکار و درمانی پیدا نشود».

ارینریک اشاره می‌کند که 60% از زنان مبتلا به سرطان سینه بقای خود را به «نگرش مثبت» نسبت داده‌اند، اما مطالعات بارها و بارها نشان داده که هیچ ارتباطی بین گسترش و یا عدم پیشرفت سرطان و نگرش وجود ندارد. ارینریک که هم از سرطان پستان هم از جو خوشبینانه روبان صورتی[8] که اکنون دارد به سمت سرطان پروستات جریان می‌یابد، جان به در برده میگوید خیر، نمیتوان با لبخند تومور را عقب نشاند. (یک محقق می‌نویسد که سرطان پستان «یک فرصت است» و به‌جای «ناتوانی جنسی و مرگ» راهی است «برای گذر به سطح بالاتری از انسانیت»)

اگر فقط موضوع ثروت و موفقیت در میان بود، آن وقت می‌شد مدعی گردید که مطالعات بر روی افراد و ملت‌ها نشان دهنده ارتباط نگرش خوشبینانه و ثروت است. اما آسیب‌شناسی مثبت‌گرایی در ملت ما نشان می‌دهد که ما سرنا را از سر گشادش میزنیم، اصرار داریم که نگرش منجر به ایجاد شرایط می‌شود. شواهدی که تلقین می‌کنند نگرش مثبت منجر به نتایج مثبت می‌شود – مثلاً اینکه افراد شادتر شانس بیشتری برای یافتن شغل و یا ارتقای شغلی دارند –  صرفاً می‌تواند منعکس کننده جهت‌گیری تعصب اجتماعی علیه کسانی باشد که نگرش منفی یا واقع‌بینانه دارند.

یقیناً این توصیه آمریکایی که همیشه به جنبه مثبت نگاه کن، در عمل ما را شادتر نکرده است. در رتبه‌بندی سال 2009 در مورد شادترین مردم دنیا با جلوداری دانمارک، آمریکا در رتبه 23 ام قرار گرفته است. در مورد خودکشی، آمریکا با بیش از دو برابر نرخ خودکشی مکزیک در میانه جدول و بالاتر از کشورهای قحطی‌زده نیکاراگوئه و السالوادور قرار گرفته.  من به شهرهای اروپایی سفر کرده‌ام، جایی که ملت از شادی در پوست خودشان نمی‌گنجند. اگر چنین چیزی را در آمریکا می‌دیدم، ممکن بود خیال کنم فضایی‌ها حمله کرده‌اند.

خوش‌بینی بی‌مورد همه جا را فرا گرفته اما مجرمان اصلی آنهایی هستند که از آن سود می‌برند: سخنرانان و نویسندگان انگیزه‌شی، «مربیان زندگی» و معلمان و مبلغان جنبش‌هایی مانند «حقیقتِ خوشبختی».  این افراد تعالیم مسیح را کنار می‌زنند تا اعلام کنند «خدا می‌خواهد که کلی پول داشته باشیم تا به وسیله آن سرنوشتی را که برایمان مقدر کرده است محقق کنیم».

با این حال خود این کلاهبرداران هم اذعان می‌کنند که مثبت‌گرایی یک توهم جمعی است. آن‌را با واژه‌هایی مانند «‌خود‌هیپنوتیزم»، «کنترل ذهن» و «کنترل افکار» توصیف می‌کنند. به عبارت دیگر، به گفته ارینریک، «[مثبت‌اندیشی] نیازمند خودفریبی عامدانه از جمله تلاش مداوم برای سرکوب و جلوگیری از احتمالات ناخوشایند و افکار منفی است.»

اگر برایتان روشن نیست که چرا نعمتِ جهل، غایت مطلوبی نیست، ارینریک برایتان دلایل متعددی می‌آورد.

وی می‌گوید برای بیماران سرطانی که به ایشان گفته می‌شود سرطان را می‌توان با شاد بودن از بین برد، اثر «ناتوانی [در انجام این کار]» خود به اندازه «بیماری تازه‌ای» است. در واقع وقتی به‌طور مداوم می‌شنوید که به شما می‌گویند خواستن، توانستن است؛ «این پیام شوم هم منتقل می‌شود که اگر نتوانسته‌اید یعنی به اندازه کافی نخواسته‌اید، اگر احساس بیماری، دلسری یا شکست می‌کنید فقط باید خودتان را سرزنش کنید.»

ارینریک می‌گوید به همین ترتیب، در نظام اخلاقی‌مان «یا اینکه نیمه پر لیوان را می‌بینیم و به‌طور مداوم نگرش‌مان را با شرایط وفق می‌دهیم و برداشت‌های‌مان را اصلاح می‌کنیم، یا اینکه به آدم منفی‌نگری تبدیل می‌شویم»

نظام مذکور این مسئله را القا می‌کند که افکار منفی نه تنها شما را پایین می‌کشند بلکه مسری نیز هستند، از این‌رو توصیه بسیاری از سخنران‌ها و نویسندگان انگیزه‌شی و «مربیان زندگی» این است که «از شر افراد منفی‌نگر در زندگیتان خلاص شوید!». اما پرهیز از مواجهه با افراد واقع‌بین یا بدبین کار خطرناکی است، زیرا آن‌ها مثل ترمزی در برابر این حرکت غیرمنطقی عمل می‌کنند. شاید این شما هستید که طرز فکرتان باید متعادل شود.

ارینریک از این هم فراتر می‌رود و انفجار حباب مسکن و متعاقب آن رکود بزرگ[9] در آمریکا را از نتایج خوش‌بینی می‌داند. اما در این مورد هم حق با اوست. تعدادی از اقتصاددانان با نگاهی به گذشته نسبت به ترفند پونزی[10] هشدار دادند. با این‌همه در همان زمان کتاب‌هایی مانند “Dow 36000”[11] و «چرا بازار شکوفای املاک کساد نخواهد شد و چگونه می‌توانید از آن سود ببرید» منتشر شد.

از کی تا حالا بی‌خردی و خودفریبی مفید واقع شده است؟ (البته به غیر از وقتی که یک قاتل محکوم به مرگ باشید و 10 دقیقه تا زمان اعدامتان مانده باشد). نوع بشر با نیروی تفکر مثبت به اینجا نرسیده بلکه به اصطلاح ارینریک نوعی «بدبینی تدافعی» ما را تا اینجا آورده است.

گذاشتن صورتکی خندان بر روی زخم‌ها، مرهم دردها نیست و همه چیز را مبهم‌تر میکند. زیرا لازمه حل مشکل شک و تفکر انتقادی است. باید به جد کوشش کنیم تا مسائل را همانگونه که هستند ببینم، یعنی تا جایی که ممکن است به‌دور از برداشت‌ها و یا احساسات.

زندگی اغلب ما را لای پر قو بزرگ نکرده است، و باور به چیزی غیر از این، امکان آمادگی [برای مواجهه با مشکلات زندگی] را از ما می‌گیرد. جای تعجب نیست که تحقیقی نشان می‌دهد که بدبین‌ها به لحاظ روانشناسی حوادث ناگوار را بهتر مدیریت می‌کنند در حالی‌که مطالعه‌ای نشان می‌دهد زنانی که در سرطان پستان به دنبال خیری می‌گردند کیفیت زندگی‌شان پایین‌تر است. می‌دانید، سرطان هیچ شباهتی به بردن بلیط بخت‌آزمایی ندارد.

صداقت نهفته در این نیایش که «به من شجاعت بده تا تغییر بدهم آنچه را که می‌توانم و بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم» قادر است بسیار بهتر از چیزهایی که دیل کارنگی[12] نوشته و یا راهنمایی‌هایی که مربیان زندگی به شما می‌دهند، زندگی انسان را جهت ببخشد. به خاطر داشته باشید که زندگی می‌تواند زیبا باشد اما تظاهر به زیبایی، آن را چنین نمی‌کند.



[1]  Up in the air

[2]  نام کتابی است نوشته هاروی مک کی. که در آن تعدادی از شخصیت‌های  معروف آمریکایی هر یک فصلی را در خصوص اینکه چرا اخراج از کار میتواند مثبت باشد نگاشته‌اند.

[3]  Barbara Ehrenreich : باربارا ارینریک فمینیست، سوشیال دموکرات و فعال سیاسی آمریکایی است.

[4]کالوینیسم نام فلسفه و مکتب سیاسی و مذهبی منسوب به ژاو کالون، الهی‌دان و اصلاح طلب پروتستان فرانسوی. سیستم ایدئولوژیکی پروتستانی که بر استدلال از طریق ایمان و تاکید بر فیض الهی و پذیرفتن تقدیر تاکید میکند.

[5] مری بیکر ادی متولد 1821 بنیانگذار مکتب دانش مسیحیت بود. جنبش مذهبی جدیدی که در در اواخر قرن نوزدهم در نیوانگلند سربرآورد. ادی نویسنده رساله این جنبش به نام “علم و بهداشت با کلید کتاب مقدس” بود. پیروان این جنبش به آرمان گرایی فلسفی گرایشی افراطی داشتند و باور داشتند که واقعیت معنوی تنها واقعیت موججود است و دنیای مادی توهم است. بر طبق این باور بیماری و مرگ تنها توهمات ناشی از باورهای اشتباه اهستند و بیماری به جای دارو باید توسط نوعی خاصی از نیایش که در جهت اصلاح اعتقادات اشتباه است درمان شود.

[6] نام کتابی از ناپلئون هیل

[7] ناپلئون هیل: نویسنده آمریکایی که معروفترین اثر آن بیندیشید و ثروتمند شوید بود که یکی از پرفروشترین کتابهای جهان است. .(ویکیپدیا)

[8] روبان صورتی نماد سرطان پستان در زنان است.

[9] به نظرم آمد توضیحی راجع به بحران اقتصادی و حباب مسکن لازم است: بحران اقتصادی در نظر اول عبارت است از پیدا شدن اضافه تولید. یعنی پر شدن بازار از کالاهایی که مشتری قدرت پرداخت بهای آنها را ندارد. وقتی در بازار مشتری نباشد و کالاها فروش نرود طبعا تولید کالاها نیز کاهش یافته و متوقف میشود که تعطیلی کارخانه‌ها و بیکاری وسیع پیش می‌آورد که به نوبه خود فروش کالاها را باز هم دشوارتر کرده و بر عمق بحران می‌افزاید. سیستم اعتباری سرمایه‌داری از کار می‌افتد و بدهکاران توان پرداخت بدهی خود را در سر موعد از دست میدهند. بهای سهام شرکت‌ها در بازار تنزل میکند و موسسات سرمایه‌داری یکی پس از دیگری ورشکست میشوند. به این ترتیب آنچه در نظر اول به صورت وجود کالای زیادی در بازار تظاهر کرده بود در سیر تکاملی خویش مجموعا اقتصاد را در هم میریزد و فاجعه‌ای پدید می آورد

بحرانی که در این نوشته به آن اشاره شده مجموعه‌ای از مشکلات اقتصادی است که برای نخستین بار در سال 2005 پدیدار شد و همچنان ادامه دارد. مشخصه اصلی این بحران در کاهش میزان نقدینگی در نظام بانکی و اعتباری است. این بحران با انفجار حباب در بازار مسکن آمریکا آغاز شد. حباب قیمت مسکن در نهایت منجر به بوجود آمدن افراد بدهکار به نظام بانکی شد و خانه‌های این افراد که به عنوان ضمانت در نظر گرفته شده بود به نقدینگی تبدیل نمیشد. این بحران که در ابتدا در مراکز اعتبار‌گشایی بروز کرد به علت نقد نشدن وثیقه دریافت‌کنندگان وام درجه دو به وجود آمد. وام درجه دو به افرادی داده میشود که شرایط لازم برای دریافت وام از طریق معمولی را به علت بالا بودن ریسک بازپرداخت ندارند. این ریسک ممکن است به علت وضعیت شغلی، پیش زمینه مالی و وضع در آمد وام گیرنده باشد.

چگونه بحران مسکن در آمریکا موجب کاهش نقدینگی شد: با ورود سرمایه‌ها به بازار وام آمریکا و ایجاد سرمایه اضافی برای دادن وام بیشتر با سود پائین بدون در نظر گرفتن ریسک، میزان وام‌های درازمدت مسکن افزایش یافت که منجر به افزایش قیمت مسکن شد به طوریکه قیمت مسکن درآمریکا در بین سالهای 1997 تا 2006 124 درصد افزایش یافت. برخی از وام‌گیرندگان از فرصت استفاده کردند تا با وثیقه قراردادن مسکن خود (که وامش را کامل نپرداخته بودند و اکنون قیمتی چند برابر پیدا کرده بود) وام بیشتری با بهره پایین دریافت کنند. ولی افزایش ساخت مسکن باعث ایجاد مازاد تولید بر مصرف و در نتیجه کاهش قیمت مسکن شد. (انفجار حباب مسکن) این موضوع باعث شد تا وام‌گیرندگان نه تنها نتوانند بدهی خود را بپردازند بلکه املاکی که به عنوان وثیقه گذاشته بودند به علت مازاد بر نیاز به فروش نمیرفت تا بانکها بتوانند پول را پس بگیرند.(ویکیپدیا)

[10] ترفند پونزی یک عملیات سرمایه‌گذاری کلاه‌بردارانه است. در این ترفند به سرمایه‌گذاران سودهایی برگردانده میشود که از بهره‌های متعارف به طرزی غیرعادی بالاترند. البته این سود از پول سرمایه‌گذاران بعدی تامین میشود و شرکت یا فرد دریافت‌کننده سرمایه نیازی به انجام کار اقتصادی با پول دریافتی ندارد. نام این ترفند از چارلز پونزی گرفته شده است که اولین بار در 1920 از این ترفند استفاده کرد.(ویکیپدیا)

سیستم پونزی در یکی از حالات زیر افشا میشود:

1-      فرد متقلب با تمام پول‌های سرمایه‌گذارها ناپدید خواهد شد.

2-      از آنجاییکه سیستم به یک جریان مداوم از سرمایه‌گذاری‌ نیاز دارد تا سودهای بالاتر بپردازد، یکبار که سرمایه‌گذاری کند شود، سیستم زیر وزن خودش شروع به فروپاشی خواهد کرد زیرا قادر به پرداخت سودی که وعده‌اش داده شده نیست و هرچه سودها بالاتر باشد ریسک فروپاشی سیستم بیشتر است. چنان بحران‌هایی در امکان نقد شدن، اغلب باعث وحشت عمومی میشوند و افراد بیشتری شروع به درخواست پول خود میکنند که فروپاشی را سرعت میبخشد.

3-      نیروهای خارجی بازار مانند یک افول شدید در اقتصاد ( مانند بحران اقتصادی جهانی سال 2008) باعث میشود که بسیاری از سرمایه‌گذاران بخشی یا تمام پول خود را پس بگیرند. نه لزوما به خاطر از دست دادن اعتماد نسبت به سرمایه‌گذاری بلکه به سادگی به دلیل قوانین بنیادی بازار پایه‌ای.

[11] نام کتابی است که درسال 1999 در آمریکا منتشر شد و در آن نویسندگانش پیش‌بینی میکردند که میانگین صعنتی داو جونز در سالهای بعدی به 36000 واحد خواهد رسید. و بدین ترتیب در خصوص سرمایه‌گذاری در بازار بورس راهکارها و راهنمایی‌هایی ارائه کردند. البته در سال 2001 به علت بحران‌های اقتصادی این سهام به شدت سقوط کرد و نویسندگانش به اشتباه خود اعتراف کردند.(ویکیپدیا)

میانگین صنعتی داو جونز: یک شاخص اقتصادی بازار آزاد است که توسط وال استریت ژورنال تهیه و منتشر میشود. این شاخص فهرستی است از 30 سهام برتر در بازار بورس سهام نیویورک.(ویکیپدیا)

[12] دیل کارنگی نویسنده و سخنران آمریکای در زمینه پیشرفت شخصی، فروشندگی و سخنرانی در جمع بود. از جمله کتابهایش آیین زندگی، آیین دوست یابی و آیین سخنرانی است. .(ویکیپدیا)

9 دیدگاه به ثبت رسیده است .

  1. میترا می‌گه:

    هتاو جان سلام .
    با تشکر از زحمتی که برای ترجمه و همچنین پاورقی های کشیدی .
    نمیدونم ترجمه خلاصه ای از متن اصلی است یا خود متن به این شکل بوده اما به هر حال چند مورد به نظرم رسید گفتم مطرح کنم . اول اینکه که اعتراض به کلاهبردان عرصه ی مثبت اندیشی و آنها که با خوش بینی های بی مورد و غیر منطقی جامعه را به چالش کشیده و ایجاد آسیب می کنند ،کاملا بجا و صحیح است ومورد قبول . امیدورام روشنگری در این مورد بیشتر صورت گیرد. اما چند سوال درباره مفهوم بدبینی مطرح شده در این مقاله برایم بوجود آمد :
    – نویسنده محترم میگویید : “نوع بشر با نیروی تفکر مثبت به اینجا نرسیده بلکه به اصطلاح ارینریک نوعی «بدبینی تدافعی» ما را تا اینجا آورده است.”منظور از “بدبینی تدافعی ” چیست ؟آیا بدبینی نقطه مقابل تفکر مثبت فرض شده است؟(به این سبب میپرسم چون به دنبال هم آمده اند ). آیا واقعا “بدبینی ” (با در نظر گرفتن معنای رایجش)باعث پیشرفت بشر شده .؟ یعنی به عنوان مثال دانشمندان با بدبینی تلاش بر روی یک پروژه را آغازکرده سپس همان بدبینی انگیزه و محرک آنها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بوده است ؟ کمی به نظرم غیر منطقی است.به نظر امید به کسب نتیجه، بیشتر از جنس خوش بینی و مثبت نگری است تا بدبینی . و آیا بدبینی تدافعی خود یک نوع نگرش نیست ؟ اگر باشد که تناقصی در گفتار نویسنده نمایان می شود انجا که میگوید “مطالعات بارها و بارها نشان داده که هیچ ارتباطی بین گسترش و یا عدم پیشرفت سرطان و نگرش وجود ندارد”.یعنی از طرفی نقد میکند که نگرش بی تاثیر است و نگرش منجر به ایجاد شرایط نمیشود از طرفی خود اذعان میکند بشر از بدبینی تدافعی (یک نوع نگرش )به اینجا رسیده است . کلا به نظرم مثال ها ،نتیجه گیریها و پیش فرض ها خیلی به هم نمی خورند .مثلا به این پاراگراف نگاه کنید” گذاشتن صورتکی خندان بر روی زخم‌ها، مرهم دردها نیست و همه چیز را مبهم‌تر میکند. زیرا لازمه حل مشکل شک و تفکر انتقادی است. باید به جد کوشش کنیم تا مسائل را همانگونه که هستند ببینم، یعنی تا جایی که ممکن است به‌دور از برداشت‌ها و یا احساسات” هر سه جمله به تنهایی درست هستند ولی هیچ یک دیگری را اثبات یا رد نمیکند .درست است که مساله شک و تفکر انتقادی یکی از پایه های پیشرفت علم در نتیجه حل بسیاری از مشکلات بوده است اما آیا تفکر انتقادی و شک هم ردیف تفکر بدبینی قرار داده شده ؟ می گوید صورتک خندان بر زخم مرهم نیست زیزا لازمه حل مشکل شک و تفکر انتقادی است . یعنی با رجوع به مثال سرطان پستان که خیلی مطرح شده (به عنوان یک درد که صورتک خندان مرهمش نیست ) شک و تفکر انتقادی مرهم این درد است … شخص درگیر بیماری با شک بب چه چیزی باید بر درد ش مرهم بگذارد ؟(اگر بگوییم شک و تفکر انتقادی باعث پیشرفت علم پزشکی شده است می توانیم اذعان کنیم تفکر مثبت و امید به کسب نتیجه جهت کشف درمان هم برای ادامه تلاش بی تاثیر نبوده است ) به نظرم 60درصد از زنان درگیر سرطان پستان که بقای خود را به «نگرش مثبت» نسبت داده‌اند ،حداقل با این نگرش تحمل بیماری را آسانتر کرده اند .(البته به دنبال خیر بودن در سرطان خود نوعی بیماری و فرار از واقعیت است .).
    در جایی هم افراد واقع بین و بدبین را افراد متعادلی نامیده و منطقی . چرا واقع بینی و بدبینی در یک جایگاه قرار میگیرند ؟در صورتی که در علم روانشناسی بدبینی یک اختلال روانی است در حالی که واقع بینی از سلامت روان خبر میدهد . به نظرم بدبینی بیش از حد همان قدر آسیب رسان است که خوش بینی بی مورد .
    نمیدانم چند درصد از افرادی که در آمریکا خودکشی کرده اند افرادی با تفکر مثبت و خوشبین بوده اند ؟ اما به نظرم مثال های این چنینی کمکی به این بحث نمی کنند . مگر ثابت شده که تفکر مثبت عامل خودکشی بوده است یا این افراد مدتی درگیر تفکر مثبت بوده و بعد به دلیل نرسیدن به اهداف و یا بی مصرفی این تفکر تصمیم به خاتمه دادن به زندگی شان گرفته اند .یا مثلا آنهایی که زنده اند و موفق کلا آدمهایی بدبین هستند با تفکرمنفی ؟
    – به نظرم خیلی مطالب قاطی هم شده به خاطر روند تخریبی و روبه رشد مثبت اندیشی (بیمارگونه ) ،بدبینی تقدیر شده و کلا خوش بیینی محکوم.

  2. هتاو می‌گه:

    میترای گرامی

    ممنون از اینکه با دقت خواندی و با حوصله نظرت را گذاشتی

    اولین چیزی که فکر میکنم باید بگویم اینست که ترجمه یک مطلب بدان معنی نیست که من کاملا با آن مخالف یا موافقم . بلکه مهمترین موضوع دیدن شدن استدلالات متفاوت در مورد یک مقوله است. گو اینکه به نظر من مبحث مثبت‌اندیشی در سطح وسیعی از جامعه ایران باعث یک نوع رکود و رخوت شده است.(و گاهی وارد حیطه خرافات میشود) منتها چون دانشم در این زمینه کم است در توضیح موضوع الکن هستم مطالب را ترجمه کردم که با اینهمه حتی دو مطلبی که ترجمه کرده‌ام هنوز آنچیزی که دست‌کم از نظر من در جامعه ایران اتفاق افتاده را توضیح نمیدهد. اما در هر صورت باوجود اینکه برخی از موارد گفته شده در مقاله برایم مبهم است با کلیت موارد گفته شده موافقم.جان کلام اینست: نگرش (مثبت و منفی) منجر به ایجاد شرایط نمیشود.

    اما در خصوص پاسخ به بسیاری از سوالاتی که مطرح کردی به نظرم خود نویسنده و یا حتی بهتر خانم ارینریک باید جوابش را بدهد. طبعا من چیزی بیشتر از آنچه که در مقاله گفته شده نمیدانم. ضمن اینکه بسیاری از مفاهیم ممکن است در ترجمه بدرستی منتقل نشوند. به‌خصوص در مقاله‌هایی که اندکی سنگین‌تر باشند.

    همچنین درک بسیاری از مفاهیم نیاز به شناخت فرهنگ آن منطقه دارد. مثلا در همین مقاله دو خط از مقاله اصلی که یکی‌اش جمله‌ای مقایسه‌ای در باب مثبت‌اندیشی و مذهب بود و دگری مثالی بود که با توجه به یکی از برنامه‌های تلویزیونی آمریکا در این خصوص آورده شده بود، حذف شد. اولی به دلیل قابل فهم نبودن، دومی به دلیل اینکه آن برنامه تلویزیونی در ایران دیده نشده تا مفهوم را انتقال بدهد. اما متن خلاصه نبوده و کل متن به غیر از همان دو خط ترجمه شده.

    اما نکاتی را که به نظر خودم میرسد میگویم :

    راجع به معنای بدبینی تدافعی پرسیدی: بدبینی تدافعی یک استراتژی شناختی است. افراد از بدبینی تدافعی برای رویارویی و مقابله با شرایط یا رخدادهای استرس‌زا استفاده میکنند. در این استراتژی افراد صرف نظر از آنکه در گذشته چگونه عمل کرده‌اند انتظاراتشان از خود را پایین می‌آورند و به پیش‌بینی وقایع منفی و موانعی که ممکن است فعالیتشان را تحت تاثیر قرار دهد میپردازند. با پیش‌بینی نتایج منفی افراد میتوانند برای جلوگیری از حادث شدن آن اتفاق و رویارویی با آن خود را آماده کنند. با استفاده از این استراتژی افراد اضطرابشان را بهتر مهار میکنند و کمتر ضربه میبینند. مثلا فردی که میخواهد سخنرانی کند و از سخنرانی در جمع میترسید و مضطرب میشود سعی میکند به موارد ناخوشایندی که ممکن است پیش بیاید از قبل بیاندیشد و برایش مهیا شود. مثلا اینکه گلویش خشک شود یا سخنرانی‌اش یادش برود یا از این دست موارد. بنابراین با فکر کردن به احتمالات ناخوشایند و پیش‌بینی آنها مثلا با لیوان آبی یا داشتن نتی از سخنرانی‌اش یا تمرین در آینه، سعی میکند آنها را به حداقل برساند.
    شاید باید این را هم اضافه کنم که استراتژی شناختی دیگری هم به نام خوش‌بینی استراتژیک وجود دارد که در آن افراد به هنگام انجام کاری یا عملی، برنامه‌ریزی حداقلی انجام میدهند. زیرا اصولا آنها در شرایط مشابه ممکن است احساس اضطراب کمتری بکنند. اما صرف‌نظر از تفاوت‌ها و انگیزهای مختلف افرادی که از این دو استراتژی استفاده میکنند هر دو گروه این استراتژی‌ها را برای انجام کاری به شکل موفقیت‌آمیز انجام میدهند. بنابراین فکر میکنم که معلوم شده باشد که منظور از بدبینی تدافعی نوعی نگرش نیست. (همانگونه خوش بینی استراتژیک نیست) هر دو اینها راهکاری برای مواجه و رویارویی با مشکلات به هنگام عمل‌اند.
    دیگر اینکه گفته‌ای آیا دانشمندان با بدبینی پروژه را آغاز کرده اند… و اینکه امید به نتیجه بیشتر از جنس خوش‌بینی است. در این مورد باید بگویم به نظر من آدمها پیچیده‌تر از آن هستند که بتوانیم به این سادگی بگوییم انگیزه‌هایشان چه بوده و بلکه اینجا صحبت از انگیزه‌ها نیست. ضمن اینکه به سادگی فرض کرده‌ای که در تمامی موارد دانشمندان با امید به نتیجه به نتیجه رسیده‌اند. خب یکی هم میتواند پیدا شود و بگوید که دانشمندان با دیدن مصیبت‌ها و آلام (یعنی دیدن منفی‌ها) بشریت شروع به کار برای رفع آنها کرده‌اند. مسلما تمامی این موارد دست به دست هم داده و افراد را به نتیجه رسانده است ولی فکر کنم واضح است که تنها امید به نتیجه باعثش نشده است.
    توضیح دیگری که به نظرم ضروری است در مورد سه جمله ایست که گفته‌ای همدیگر را رد یا تایید نمیکنند. فکر کنم توضیح در خصوص مبحث تفکر انتقادی آنرا روشن کند (که فکر میکنم تا چندسال آینده در ایران مورد توجه واقع شود و امیدوارم به درستی فهمیده شود)
    تفکر انتقادی روشی است شامل فرایندهای ذهنی جهت تشخیص، تحلیل و ارزیابی داده‌ها. فردی که انتقادی می‌اندیشد میتواند پرسش‌های مناسب بپرسد و اطلاعات مربوط را جمع‌آوری کند، با منطق استدلال کند و در پایان به نتیجه‌ای قابل اطمینان برسد. تفکر انتقادی هم نگرش نیست، ابزاری است که فرد به کمک آن میتواند بر اساس فرایندی منطقی به نتیجه‌ای منطقی برسد. که این فرایند ترکیبی است از اشتیاق به دانستن و خلاقیت که با دیسیپلین، واقع‌بینی و عقل سلیم هدایت میشود. انسان‌ها با آن متولد نمیشوند بلکه باید آموخته گردد.
    امیدوارم اکنون ربط جملات معلوم شده باشد.

    در کل به نظرم اینجا کمی مبحث خوش‌بینی و مثبت‌اندیشی مخلوط شده است. به نظرم این مقاله خوش‌بینی و بدبینی را نقد یا ترویج نمیکند بلکه موجی به نام موج مثبت‌اندیشی را هدف قرار داده است. اینجا صحبت از دیدن واقعیت‌ها و ندیدن آنهاست. صحبت از خطر پذیرفتن این اوهام است که نگرش شما منجر به تغییر شرایط تان میگردد.
    یکجا خواندم که نوشته بود خوش‌بین‌ها هواپیما را ساختند و بدبین‌ها چتر نجات را، من هم میخواهم اضافه که مثبت‌اندیش‌ها عکس پرنده‌ای را به سقف اتاقشان چسبانده‌اند و منتظر ظهور دو بال بر روی شانه‌هایشان هستند.

  3. محمود می‌گه:

    فکر می کنم در جاهایی که پای روان شناسی به میان می یاد احتیاج به بحث و توضح بیشتری باشد.
    اما این بحث یک موضوع دیگری را به ذهنم رساند و آن کم توجهی به قوه تعقل و عقل گریزی و تفکر انتقادی و فرار از واقعیات در عرفان اسلامی ایرانی و ادبیات ماست.که فکر می کنم در موردش بحث های زیادی شده است و شاید همچنان در جامعه ما نمود دارد. مثلا:
    دشمن جان من است عقل من و هوش من کاش گشاده نبود چشم من و گوش من
    عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند
    رها کن عقل را دیوانه می گرد چو مستان بر در میخانه می گرد

  4. شیددخت می‌گه:

    سلام
    ممنون از ترجمه ای که انجام دادید وبحثی که انجام شد اما چون این مطلب جامعه امریکا را مد نظر قرار میدهد درحال خواندن کتابی هستم با نام تاریخ مختصر نئولیبرالیسم که دران چرخش سرمایه داری را از نوع کلاسیکش بعلت بحرانهایی که در دهه پنجاه وشصت با ان مواجه بوده به نوع جدیدش شرح میدهد اگر بپذیریم که هر شیوه اقتصادی اقتضائات روبنایی مخصوص خود دارد سوق دادن مردم به بی عملی وگرفتن انگشت اتهام به سوی خود ،اتمیزه کردن انسانها وبطور کلی فرستادنشان پی نخود سیاه(که مثبت اندیشی هم جزو ان است)در واقع مسائل روبنایی این شیوه جدید است.این شیوه که ازامریکا وانگلستان با رهبری ریگان وتاچر شروع شده امروزه تقریبا در همه دنیا اعمال میشودوگویا دچار بحرانهایی هم هست .البته من اقتصاد نمیدانم ولی درک زیر بنا وروبنا برایم خیلی سخت نیست.

  5. ابوالفضل می‌گه:

    هتاو گرامی سلام
    بابت زحمتی که برای ترجمه می کشید واقعاً باید قدردان بود به ویژه استنادات و پاورقی های مفصل و راهگشا. جداً خسته نباشید. در مورد بحران اقتصاد آمریکا و ترفند پونزی از قضای روزگار و از باب امرار معاش کتابی را ترجمه کردم (که البته قاعدتاً به نام شخص دیگری چاپ خواهد شد) که توضیحات مفصلی در آن آمده بود، به همین دلیل ربط مثبت اندیشی و این بحران برایم خیلی جالب بود. به خصوص که حرف شیددخت هم در مورد نخود سیاه و توسطه سرمایه داری به این قضیه مربوط می شد. هرچند دیدگاه چپ گرایانه توطئه جهان کاپتالیستی را نمی توان تا این اندازه شدید و بی پروا پذیرفت.
    خسته نباشید.

  6. بی نام می‌گه:

    سلام؛
    مطلب بسیار تامل برانگیزی بود.
    از منظر تجربه فردی-خودم- که به مثبت اندیشی و … می نگرم، تجربیات متفاوتی را از سر گذرانده ام که تایید یا رد آن برایم بسیار مشکل است. ولی در سطح کلان به عنوان یک حرکت یا تجربه اجتماعی، کمی هراسناک است. باید بپذیریم که ترویج چنین تفکری در سطح وسیع، پراکنش های خرافه گری، عقل گریزی را هم به همراه دارد.

    در جایی می خواندم (منبعش را متاسفانه به خاطر ندارم) که، رشته روانشناسی از مباحث تئوریک دانشگاهی در حال جدا شدن است؛ بطوریکه بخشی از این رشته جذاب در قالب سمنارهای “موفقیت” ، “فنگ شویی” و … به زبان همه فهمی وارد جامعه شده است. این روند در برهه ای هم شتاب بسیار فزاینده ای گرفت. تولد ماهنامه هایی نظیر “موفقیت” با تیراژ و فروش بالا حاصل آن دوران بود.
    کاش NGO های تحقیقات اجتماعی پرقدرتی داشتیم که اثرات آن طب بالا را مطالعه می کرد و به اطلاع همگان می رساند.

    کاش NGO های تحقیقات اجتماعی پرقدرتی داشتیم که اثرات آن طب بالا را مطالعه می کرد و به اطلاع همگان می رساند.

  7. میترا می‌گه:

    هتاو جان سلام
    ممنونم به خاطر توضیح خوبت در مورد بدبینی تدافعی .
    در نوشته ام هیج جا نگفته ام “در تمامی موارد دانشمندان با امید به نتیجه به نتیجه رسیده‌اند.” گفتم برای حصول نتیجه تلاش آغاز شده .بحث من بر سر انگیزه یا عوامل به ثمر رسیدن تلاش دانشمندان نبود. فقط به نظرم ادعای نویسنده مبنی بر نقش بدبینی تدافعی در به اینجا رساندن بشر چندان منطقی نبود(اشاره هم کرده بودم اگر بدبینی تدافعی چیزی شبیه بدبینی با معنای رایجش باشد).با اینهمه اگر دانشمندان به قول شما با دیدن آلام بشری شروع به کار کرده اند احتمال زیاد قصد تغییر داشتند که این در تناقض با جمله ی من نیست .
    بابت ارایه تعریف تفکر انتقادی هم ممنونم و جالب بود که در این تعریف هم واقع بینی مورد توجه قرار میگیرد (نه بدبینی ).
    در مورد کلیت مقاله که موج مثبت اندیشی را مورد هدف قرار داده با شما هم نظرم .
    بازم به خاطر توضیحات خوبت تشکر میکنم .

  8. محمد می‌گه:

    دوستان من پایان نامه ام یه بخشی به تبارشناسیِ مثبت اندیشی پرداخته و اتفاقا کتابی که اینجا خلاصه شده رو هم جزو پیشینه تحقیقی آوردم و هرچند حرفهای خوبی داره ولی متاسفانه نتوانسته بین کلیتِ زمینه ای و جزئیات ارتباطی برقرار کنند . همچنین ایشون مثبت اندیشی و روان شناسی مثبت رو یکی گرفتند که اتفاقا خودِ مارتین سلیگمن در کتابش اولین چیزی که میگه اینه که اگر میخواید شاد باشید باید در یک کشور آزاد زندگی کنید و …. احتمالا به همین زودی نوبت دفاع بگیرم . اگر کسی تمایل داره در این مورد هم در آمریکا و هم در ایران اطلاعات دقیقتری بدست بیاره این شماره منه و تلگرامش هم وصله پیام بزارید. 09370995414 . در کل قضیه ربطی به نئولیبرالیسم و این حرفها نداره بلکه خیلی عمیقتره و ایشون گفتن از کالونیسم اومده ولی باز اینم اشتباهه چون کالونیسم همه جای اروپا بود پس چرا فقط در آمریکا اومد . این سوالیه که من دو سال روش کار کردم و با زیر و رو کردن اسناد تاریخ آمریکا و فرقه ها و … بالاخره جواب در خوری یافتم.یه چیز دیگه هم هست ایشون از تطر علمی بهترین منتقدش نیستند و به شدت کارشون از لحاظ روشی خطاهای فاحش دارد. بنظرم ایشون منتقِ علمی نیستند بلکه منتقدِ ژورنالیستی هستند. ولی منتها چون جامعه آمریکا کلا به چنین ادبیات و همه چی گویی علاقه داره میشه بزرگترین منتقد.

دیدگاه خود را بنویسید


*

code